السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )
525
الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )
به هر حال هر چند عثمان وقتى شنيد مردم مكّه مسلمان شدهاند ، با گروهى ديگر از حبشه بازگشت ، امّا با روشن شدن واقعيت ، دوباره به آنجا برگشت . از همينرو مىگويند : عثمان دوباره به حبشه هجرت كرد . « 1 » ج . عثمان و عمّار مىگويند عثمان به نظافت و پاكيزگى اهميّت فراوان مىداد . هنگام ساختن مسجد ، خشت مىآورد و گرد و خاك را از لباسش دور مىكرد . هرگاه خشت را بر زمين مىگذاشت ، آستين خود را تكان مىداد و به لباسش نگاه مىكرد تا اگر گرد و خاكى بر آن نشسته ، بتكاند . على ( ع ) نظرى به او افكند و شعرى سرود : لا يستوى من يعمر المساجد * ايدأب فيها قائما و قاعدا و من يرى عن التراب حائدا كسى كه مساجد را تعمير مىكند و ايستاده و نشسته در آن رنج مىبرد ، با كسى كه از خاك روى گردان است ، برابر نمىباشد . عمّار همين سرود را از على فراگرفت و مىخواند و تكرار مىكرد ، امّا نمىدانست كه منظور كيست ؟ در همين حال از كنار عثمان گذشت . عثمان گفت : اى پسر سميه به كه تعرّض مىكنى ؟ يا از اين سرودخوانى دست برمىدارى يا با همين عصا بر بينى تو مىكوبم . پيامبر ( ص ) كه در سايهء خانهء امّ سلمه نشسته بود ، با شنيدن اين سخن پسر عفّان به خشم آمد و فرمود : همانا عمّار بن ياسر پوست ميان چشم و بينى من است . مردم دست از اين كار برداشتند و به عمّار گفتند : پيامبر ( ص ) دربارهء تو خشم گرفت ، مىترسيم دربارهء ما چيزى در قرآن نازل شود . عمّار گفت : من او
--> ( 1 ) . الطبقات الكبرى ، 1 / 138 ؛ البدء و التاريخ ، 5 / 17 ؛ الكامل فى التاريخ ، 3 / 185 .